ناشید
                                      

                                                                    







ADS


داستان بمالش برام
 

1 . داستان های عاشقانه Mohammad – داستان واقعی : عــــشـــق واقـــعــــی…
‎داستان های عاشقانه Mohammad – داستان واقعی : عــــشـــق واقـــعــــی… – … دوست داشت www.mohammad74baran75.blogfa.com/…/داستان-واقعی-عــــشـــق-واقـــعــــی-من به لباش روژ لب بمالم . مي دونست وقتي نگام مي کنه دستام مي لرزه . اونوقت دور
لباش هم قرمز مي شد . بعد مي خنديد . مي خنديد و… منم اشک تو … هميشه بعد از اينکه
کلي برام ميرقصيد و خسته مي شد ! ميومد و روي پام ميشست . سينه هاش آروم بالا و
پايين مي …
 

2 . ممزی و مريضی ؟؟!! | داستانهای محمدرضا – پرشین بلاگ
‎21 ا کتبر 2004 … با یه حالتهای بدی هم میگفت : بخواب تا بمالم برات 11.gif ….. فکر کنم چشمشو https://mamazy.persianblog.ir/post/show/rl4xvOEdmMCkLqaGj6N3گرفته بودم ……. خلاصه از اون اصرار و از من ….. 17.gif. خلاصه یخورده اینور و اونور ، تا
تو همون حالت نشسته آمپولمو زد و با کلی درد از بخش اومدم بیرون …. آخه زنیکه دیوونه
وقتی دید نمیخوابم آمپولو یه جوری زد انگار داشت دارت پرت میکرد.
 

3 . داستان‌های بدون دکوپاژ: – Google Books Result
مانیا اکبری – ‎حالا مثل يه دخترشونزده ساله برم تورويا وبارها أين صحنه رو تكرار كنيم و با يادش https://books.google.com/books?isbn=1909641057دوباره ياهام رومحكم بمالم به هم؟» تـورج بــا لبخنـدى نصفـه و نيمـه مى كويـد: «يـس مى
شــه تـو كاركردانى ثكنى؟يه بارهم كه شده، ساكت وبى حرف فقط بشبينى وبه بدنت
كوش بدى؟ جشمات هم اين قدردودونزنه. كاهلت روهم از اين درخونه بردار. هيجكس نمى آد، همه
داستان هائى …
 

4 . ‏داستان بيژن و منيژه: Dastan bijan va Manijeh – Google Books Result
Dr. Jalal Assar, جلال عصار – ‎2012 – Sexual disorders… زنانه بمالم ومن هم بماد استروزن را روى آلت مى مالم. حلا آلت من (كلى توريس) بيشتر https://books.google.com/books?isbn=1595843302با التمردانه در دوران أعمال سكسى مورد تماس قرار مى كيرد وأز زير بوست بيشتر بيرون
مى آيد. خوشبختانه دكتر بوست را شكاف نداد كه كلى توريس را آزاد كند وجرّاحى لازم
نبود» منيزه: «يا حالابه أوجلذت مى رسيد؟» فريبا: «هميشه لذت مى برم، أيا باور مى
كنيد؟
 

5 . سه ضرب در دو
‎20 سپتامبر … دست زنمو گرفته و گذاشتم داخل شورتم که کیرمو بماله و منم دستمو به کوسش رسوندم . hotgram4.filmiro.com//09/20/…/4906780649966272564.htmlاونا حسابی در حال عشق و حال کردن بودن . … اصغر آقا یعنی پدر زن بنده به حرف در اومد
وگفت شراره جون این قدر فرهنگش بالاست که حاضره خودشو در اختیار من بذاره و براش
مسئله ای نیست . -راست میگی بابا ومن از بچگی عادت کردم رو حرف …
 

6 . داستان سکس با شیما (خواهرزن) | داستان سکسی
‎15 جولای 2010 … گفت نه فقط یک کم پشتم درد میکنه گفتم چرا گفت نمیدونم گفتم میخوای برات https://iranaks.wordpress.com/2010/…/داستان-سکس-با-شیما-خواهرزن/بمالم که با خجالت گفت آخه زحمت میشه .منم گفتم بیا کار زیاد سختی نیست . پیش
خودم گفتم الان دیگه وقتشه اگه الان کاری نکنم دیگه شاید هیچ فرصتی برام پیش
نیاد . بهش گفتم درازبکش که اونم دراز کشید ومنم هم از کمر به بالا مشغول …
 

7 . ورود خانم های محترم ممنوع – داستان نامزدی برای با جنبه ها!!!
‎يه آقاپسري كه تازه نامزدكرده بود، ميخواست براي تولد نامزدش كادو بخره، باخودش گفت: new-yahoo.blogfa.com/post-34.aspxچون اولين باره كه ميخوام براش كادو بخرم بهتره كه زياده روي نكنم و خواهرنامزدمم باخودم
ببرم، وبراي نامزدم يه جفت دستكش بخرم چون هم رمانتيكه هم زياد خصوصي نيست. روز
بعد با خواهر نامزدش رفت به فروشگاه خانوم كوروشي تابراي نامزدش يه جفت دستكش …
 

8 . داستان كوتاه – داستان كوتاه: خاله (showing 1-5 of 5) – Goodreads
‎30 نوامبر 2008 … من هم دستي براش تكون دادم. بعد كيفم رو انداختم روي دوشم و روزنامه‌ام رو زدم زيرِ بغل و https://www.goodreads.com/topic/show/79729پياده شدم. تو راهِ خونه دوباره فكرهايِ مختلف به‌سرعت به مغزم هجوم آوردند و منو حسابي
مشغولِ خودشون كردند. وقتي رسيدم گلرخ رو ديدم كه توي آشپزخونه مشغول غذا پختن بود
. گفت: سلام داداشي، خسته نباشي. گفتم: سلام گلرخ جون، چطوري؟
 

9 . آبجی کوچیکه | داستان سکسی
‎10 جولای 2010 … بهش گفتم : دامنت مزاحمه می خوام پاهاتو بمالم. دامنتو در بیارم؟؟؟ خواهرم گفت : نه نه نه . https://parsgfx.wordpress.com/2010/07/10/آبجی-کوچیکه/گفتم: چرا آخه؟ مگه کار بدی می خوام بکنم؟ می خوام رگ پاتو بگیرم . خواهرم ولی دوباره
… این بود که پریود نیستم چون هر وقت باشه از عقب بهم میده) . شب بهم گفت شوهرش
ازش پرسیده قضیه چیه ؟؟؟ که پیچونده بود. البته الان برام ساکم می زنه.
 

10 . داستان بهشت قسمت هشتم | داستان های بدون سانسور
‎23 جولای 2010 … ازگائیدن کون منیرکه فارغ شدم وخواستم برم دوش بگیرم چشمم به پرستوافتادکه یک https://beautyshining.wordpress.com/…/داستان-بهشت-قسمت-هشتم/وری روی پهلوخوابیده و کون سفیدشوقمبل کرده ، اون بجای خوابیدن غش کرده بودبه
 







NS